|
عشق عشق |
|
|
![]() |
عشق |
![]() |
| به کلبه کوچک عشق خوش آمدی |
|
خدانگه دارت باشه...
|
|
قسمت نشد ببينمت خدانگه داري کنم
فرصت نشد بمونم و از تو نگه داري کنم گفتم اگه ببينمت دل کندنم سخته برام اگه يه وقت بگي نرو رفتن پر از درد برام گفتم صداتو نشنوم نديده ام از پيشت برم پشت سرم زاري نکن چيکار کنم مسافرم من ميرم ولي باز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نميشه گل من خوب ميدوني بي تو تک و تنهام عزيزم اگه تو نباشي ميميرم نامه را تا تهش بخون گريه نکن طاقت بيار نامه را خط خطي نکن دو جمله هم دووم بيار باور نکن که بي وفام يا که ميزارم و ميرم نه قسمت زندگيم اينه به کي بگم دوست دارم من ميرم ولي باز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نميشه گل من خوب ميدوني بي تو تک و تنهام عزيزم اگه تو نباشي ميميرم
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:50 توسط محمد |
|
|
من واسه تو خيلي كمم ...
|
|
تو دنيا هزارون گل رنگبارنگ باشه
گل من فقط تويي.عشقت نشسته به جونم اگه تنهايي بشه غم هزار ساله من اگه رو لبهاي ما سكوت بخواد خونه كنه اگه اين فاصله ها نخواد كه زود تموم بشه اگه عشق ادما تو اين روزا رفتنيه نمي دونم مي توني يه روز ازم جدا بشي؟ اگه نامه هام جوابش هنوزم خط خطيه مي دونم تو چشم تو من واسه تو خيلي كمم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19:34 توسط محمد |
|
|
دوستت دارم...
|
|
بهترين ترانه را من از چشمهاي تو ميسازم
تو غمار زندگيمون تو نباشي من ميبازم اگه باشي در کنارم با تو من مالک دنيام بيخيال غربت و غم بيخيال نور فردام دوستت دارم دوستت دارم توي دنيا تو را دارم مثل آسمون که تنها اميدش چند تا ستارست ديدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارست اثر انگشت تو يعني قصه خوب نوازش هر نگاه عاشق تو غزل آبي خواهش جاده هاي مهربوني ميگذره از تو نگاهت روشنه شباي تارم تو خيال روي ماهت دوستت دارم دوستت دارم توي دنيا تو را دارم
عشق با حسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با حسرت ديدار تو بودن زيباست |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 13:11 توسط محمد |
|
|
کاشکي به آخر برسه...
|
|
کاشکي يه روز ببينمت که دل سپردي به کسي
بشکننش تا بدوني چه سخته درد بي کسي کاشکي فقط با يک نگاه تو دام اون اسير بشي بخواي تو دامش بموني پرت بده رها بشي کاشکي وقتي عاشق شدي دلتو پيشکشش کني بعدش اونو بشکننش نتوني نفرينش کني کاشکي درست زماني که فکر ميکني اون مال توست ببيني با کسي ديگست خيال اون نصيب توست کاشکي که با وفا بودي تا من مثل گذشته ها دلم از عشقت مي گفت به جاي اين گلايه ها کاشکي دوباره جون بدي به قلب من با نفسي کاشکي به آخر برسه اين لحظه هاي بي کسي اره کاشکي به آخر برسه کاشکي...
ازم پرسيد به خاطره کي زنده هستي؟
|
|
2 نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 20:25 توسط محمد |
|
|
دل منم خدايي داره...
|
|
آهاي تويي که از اون مينويسي
بدون مرام اون از جنس سنگه اوني که لاف عاشقي را ميزد يه روز تنهام گذاشت با کلي نيرنگ غريبي بي کسي اندازه داره آخه دل منم خدايي داره يکي تارش شکسته همدم من به کلي و غريب و بي نشونه کسي که يه روزي دلش با من بود ببين قلبش شده يه تيکه از سنگ اوني که لاف عاشقي را ميزد ببين تنهام گذاشت با کلي نيرنگ يکي تارش شکسته همدم من به کلي و غريب و بي نشونه بريد بهش بگيد برام فرقي نداره بخواد پيشم بمونه يا نمونه آهاي تويي که از اون مينويسي بدون مرام اون از جنس سنگه آخه دل منم خدايي داره غريبي بي کسي اندازه داره دوستت دارم....!!!
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 17:53 توسط محمد |
|
|
خودش داره هوامون...
|
|
حالا که باهم يکي شدن دلامون
حالا که جاده ها افتادن به پامون يکي از اون بالا انگار داره ميشنوه صدامون به گمونم که اثر داره دعامون همسفر اي هم ستاره راه بيفتيم که خودش داره هوامون
در غروبی ناله کردم هیچ کسی یادم نکرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم شادم نکرد...
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:13 توسط محمد |
|
|
تو را ...
|
اغاز میکنم از تو نوشتن را مینویسم و می سرایم تو را میهمان میکنم و اغاز میکنم با تو بودن را با تو سیبی میچینم سیب ماندن را با یک رویا از درخت خوابهای بهاری ات میچینم و هدیه میکنم به افتاب به افتاب ابی عشق به افتاب صبح پنجشنبه ی ماه بهشت با تو حتی با کبوتران بیرون پنجره اتاقم هم مهربانترم مهربان تر از همیشه با او بسان تو سخنی میگویم با تو تمام عاشقان احساس را دوست دارم با تو تمام غزل های قدیمی شاعران اندوهگین و اسمان ابی بوسه را دوست دارم با تو تمام زندگی را دوست دارم و بیش تر از زندگی تو را ............. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 19:49 توسط محمد |
|
|
وجود تو...
|
|
کم کم وقت خداحافظی از عشق تو رسیده
هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده
بغلم کن آخرين بار
وقت رفتن رسيده
ولی رفتنی که برگشتن آن نزدیک است
يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم
که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم
يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم
وقتی دلم تنگ تو شد
غم تو توشه ی راهمه
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 22:0 توسط محمد |
|
|
دلم تنگ است...
|
|
دلم تنگ است برای در کنارت بودن
دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت نازنینم نمیدانی که شبها تا سحر به یاد روزهایی که در کنار هم بودیم و درد دل میکردیم اشک میریزم نمیدانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته کرده است نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام و باری دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم زمزمه میکند انتظار به پایان رسید و تو را از نزدیک تماشا کردم و به محبتت آمیخته شدم ای پاکترین احساس به یادت آنقدر از اعماق وجود اشک خواهم ریخت تا تو را دوباره ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم و باری دیگر دستان گرمت را بفشارم و با همان دستها صورتم را نوازش دهی نمیدانی که چقدر دلتنگم عزیزم دوستت دارم
|
|
2 نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 12:16 توسط محمد |
|
|
|
|
لمس دستانت سر آغاز دنيا بود... و خواب دیدن تو , آخرین معجزه عشق ...! و من پرومته محکوم به زنجير در ورطای بودنها از دور دستها آمده ام...! و اين سوار يله شده خويش را قسمتی از بودن ها ميدانم , که شايد در دلی سخت جايی برای ماندن بيابم ...! خواهم ماند ... برای هميشهء هستی ...! تا اوج یک پرواز , تا پایانی ترین نقطه ~ بودن , و باز هم از سر خط مينويسم..و باز هم نقطه نميگذارم.. تو ا گر ماندني ترين بودي باز هم تو بگذار .... و این رازی است میان من و چشمان تو .
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:48 توسط محمد |
|
|
تنها یک نفر را دوست داشته باش...
|
سعی کن تنها باشی.زیرا تنها به دنیا امدی و تنها خواهی مرد. بگذار عظمت عشق رادرک نکنی زیرا انقدر عطیم است که تو و هستی تو را نابود میکند و اما... اگر عاشق شدی تنها یک نفر را دوست داشته باش و پیمانت را محترم بشمار عشق پاک داشته باش همانند قلب کودکی خالی از هر گونه گناه و زشتی
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 22:20 توسط محمد |
|
|
مي نويسم...
|
|
می روی و گريه می آيد مرا ساعتی بنشين که باران بگذرد...
نگاه رنگ باخته ! صدا مُرده ! را که از دستان کِرختم راهی به جايی نمی يافت شراره وار بر مرکب چشمانت می نشاند روزی صدايم زنده بود پژواک نوای دلنوازی بود که از ساز دلم برمي خواست آنگاه که انگشتان نگاهت اوج لطافت را در نواختنش بر دلم می نشاند بال گشايد به سويم بيايد و اين پروانه عشق را که بر لبم مهر سکوت نشانده پرواز دهد !
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:25 توسط محمد |
|
|
آخرشه نه.............
|
|
امشب وجودم را از نيستی ات پر ميکنم و در امواج تلاتم نگاه غايبت غرق مي شوم
و به ياد جزر و مد اشکها و لبخندهاي نگاه تو پلکهايم را مي بندم .امشب به وسعت چشمهاي باران خواهم گريست و نبودنت را با ابرهاي اسمان قسمت خواهم کرد و خود را در تاريکي شب گم ميکنم تا براي يافتن نور به ياد روشنايي ديدگانت بيفتم امشب به مهماني تمام ستاره ها خواهم رفت تا تمام زيبايي ها و خوبيهايت را به خاطر بياورم سري خواهم زد تا وسعت وجودت را به ياد بياورم.امشب همه زيبايي هاي دنيا را با نام ميخوانم تا زيبايي نامت را در تماميه لحظات شب در ذهنم مجسم کنم . امشب به دنبال تماميه رد پاها خواهم رفت تا شايد بالاخره به ردي از تو برسم . ولي افسوس خوب ميدانم براي من رسيدن دوباره به تو فقط يک روياست رويايي دست نيافتني و اين را نيز ميدانم که رفتن تو هميشگي بود و برايش بازگشتي نيست .امشب شبي است که هيچ گاه در پيش براي من صبحي نمي ايد چون هيچ گاه بدون چلچراغ نگاه تو که هميشه براي نشاني از سحر بود هيچ روز معني واقعي روز را نخواهد داشت. ![]()
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:18 توسط محمد |
|
|
به تو عادت کرده بودم
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:53 توسط محمد |
|
|
عشق يعني ...
|
|
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعنی
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:33 توسط محمد |
|
|
مرا با خود ببر...
|
![]() من مهرباني را ميان موج چشمان تو مي بينم اگر طوفان شود درياي چشمانت مرا با خود ببر هر جا که مي خواهي من عشق را از امواج قلب مهربان تو گرفتم اگر بخواهي سفر کني مرا با خود ببر هر جا که مي خواهي. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 16:5 توسط محمد |
|
|
تقدیم به بهترینم
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 21:42 توسط محمد |
|
|
عشق زندگی کن
|
نمی گویم زندگی کارساده ایی است . نمی گویم همیشه خوشاینداست . اماباتمام مشکلاتی که برایمان پیش می آید.زندگی .... ازماانسانی بهترونیرومندترمیسازد. به یادداشته باش: درزمان آزردگی .رنج راازخود دورکن . درزمان خشم .خود را رهاساز. در ناکامی .برخودچیره شو. تامی توانی یارخودباش . می توانی بهترین دوست خودباشی . اما به هنگام آشفتگی مرا خبرکن . می کوشم بدانم چه وقت باید درکنارت باشم . اماگاهی ممکن نیست .پس توخبرم کن . عشق تنها هدیه ایی است که می توانم به توبدهم . وایثاریکی ازبزرگترین لذتهایی است که به ما ارزانی شده . من اینجایم هرزمان وهمیشه . تاهرآنچه دارم به توهدیه دهم |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 21:41 توسط محمد |
|
|
چه بگویم؟؟
|
|
چه بگویم؟؟
حرف دل؟؟ صحبت این دل پاره پاره؟؟ هر کسی از راه رسید زد و شکست بگویم از گل؟؟ که هر روز پژمرده می شود در عمق دستان عاشق برگ برگ می شود می ریزد روی زمین می رود از دست روزی گل مظهر عشق بود و وفا حالا چه؟ در دست گرگان می چرخد تا فریبی باشد برای شکار هر روزشان گر لیلی می دانست سال های پسین و بعد از او گل ها همه پژمرده شدند زودتر از دوری مجنون دق می کرد گر مجنون می فهمید عشق ها همه یک روزه شدند زودتر از غم لیلی خود میکشت کاش می فهمیدیم معنی واقعی عشق را کاش می فهمیدیم درد هجران لیلی و مجنون را کاش می فهمیدیم............ کاش می فهمیدیم............
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 15:19 توسط محمد |
|
|
يه روزي برميگردم...
|
|
بنويس رو تن ِ کاغذ
که دلم گرفته امشب بنويس غرق سکوتم مث ِ ديشب ... مث ِ هرشب بنويس رو سيم آخر نت ِ فرياد ِ سکوت و بنويس به جاي مرداب اسم آزادي رود و بنويس که بي تو خورشيد ديگه پوشالي و سرده بنويس که من ِ بي تو مثل شمع ِ رو به مرگه بنويس که زير ِ مهتاب روشن ِ خاطره هامون بنويس گرچه جداييم ولي عاشق ِ دلامون بنويس رو برگ ِ آخر که يه روزي برميگردم اين شبارو من به عشقت تا سحر حوصله کردم
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 16:0 توسط محمد |
|
|
من زاده تابستانم...
|
||
|
||
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 22:38 توسط محمد |
|
|
بچه که بودم ...
|
|
بچه که بودم
مدام دستم رااز دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم . حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي ، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم ، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!!!!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 14:41 توسط محمد |
|
|
بي ادعا...
|
|
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود. وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز... باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد...
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 14:39 توسط محمد |
|
|
عشق منی همیشه
|
|
تقدیم به تنها عشقم که تمام دنیای منه ( همیشه دوست دارم )
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 16:29 توسط محمد |
|
|
|
|
بعضي وقتا آدم خيلي دلش مي گيره حتما براي شما هم پيش اومده به آدم يه احساس پوچي دست مي ده اونقد دلش مي گيره که بي خود اشکاش سرازير مي شه اونقد نارحت که نمي دونه چي کا رکنه . . .
الان از اون وقتا است نمي دونم چرا اينجوري شده برا آدم سخته بغض گلوي آدم رو فشار مي ده نمي تونه فرياد بزنه نمي تونه خودش رو خالي کنه واسه همين تموم بدنش درد مي کنه دوست دارم يکي بغلم کنه، دوست دارم به يه نفر پناه ببرم سرم رو بذلرم رو شونه هاش هاي هاي با صداي بلند گريه کنم با خودم فکر مي کنم با خودم حرف مي زنم يهو به خودم مي آم مي بينم که کسي اطرافم نيست من هستم با يه اتاق و يه کامپوتر فقط زورم به صفحه کليد کامپيوتر مي رسه مي تونم با انگشتام دگمه هاي صفحه کليد رو فشار بدم و لمسش کنم فقط مي تونم بنويسم ولي چي مي نويسم؟نمي دونم مغزم کار نمي کنه فقط دستام حرکت مي کنند خيلي وحشتناک انسان تا دقايقي پيش فکر کنه که همه چيز داره بعد چند دقيقه بفهمه که هيچ چي نداشته بفهمه که زندگي پوچ بوده بفهمه که براي هيچي آفريده نشده بفهمه که ديگه اميد بي اميد . . . تا حالا شده که همه چيز و همه کس رو به يک نفر فدا کنين؟تا حالا شده که با يه نفر پيمان ببندين؟ همه زندگيت رو از دست بدي همه کس رو بي خيال بشي با خودت بگي که اين و دارم همه چي دارم پس بي خيال همه چيز و همه کس،تا حالا شده که يه نفر بهتون اميد بده؟تا حالا شده به اميد يه نفر زنده باشيد و زندگي کنيد؟ برا من شده برا من اتفاق افتاده خيلي شيرن بود (اميدوارم همتون تا اينجاش رو تجربه کنيد). . . تا حالا شده که يه نفر با شما بد رفتاري کنه و يه نفر باهاتون خوب نباشه و شما فکر کنيد که ديگه همه چيز تموم شده؟ و . . . (نظورم همون يه نفري که براتون همه چيز بوده) آخه چرا يه دفعه همه منو ترک گفتن؟آخه چرا يه دفعه همه ازم دل کندند؟چرا؟اشکهام هم ديگه تموم شدن اونا هم ديگه پايين نمي آن شدم تنهاي تنهاي با يک کامپيوتر با يه صفحه کليد ولي باز شکرت، خدايا عيبي نداره باز ازت شکايت نمي کنم باز قانعم ولي خدايا مگه تو نيستي که دست و دل بازي؟مگه تو نيستي که بخشنده اي خدايا تو اين دنيا بدي کردم؟ خدايا ازت ممنونم به خاطر همه چيز،به خاطر همه چيز هاي که ذره ذره بهم دادي ولي يک دفعه ازم گرفتي خدايا به خاطر غروري که بهم دادي و سپس با خواهش و تمناي من ازم گرفتي(تا بتونم بدون ريا و بدون غرورم زندگي کنم) خدايا ازت متشکرم به خاطر اينکه . . . خيلي حالم خرابه خيلي تو رو خدا کمکم کنيد ازتون خواهش مي کنم . . . اگه خودم و نکشم خوبه مي دونيد اگه به فکر پدر مادرم نبودم تا الان هزار بار خودمو کشته بودم خدايا خودت خلاصم کن . . .
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 18:38 توسط محمد |
|
|
بمان با من...
|
|
بمان با من که من بي تو صدايي خسته در بادم
در اين اندوه بي پايان بمان تنها تو در يادم شبيه برگ پاييزي پر از احساس دلتنگي دلت مانند يک دريا ، زلال و صاف و يکرنگي نگاهت بي قرار کيست ؟ تو اي خاتون درياها تو اي محبوبه ي شبها ، تو اي زيبا تر از رويا چه شبهايي که بي تو خزان عشق را ديدم ولي از عشق گفتم باز ، کنار غصه روييدم بلور اشکهاي من همان آغاز تنهاييست مرور خاطرات دل عجب تکرار زيباييست
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 23:4 توسط محمد |
|
|
برخيز من تو را باور دارم.....!!!!!!!!
|
|
اسمان را مي ستايم به خاطر صداقتش و تو را مي ستايم بخاطر
دريا را مي ستايم به خاطر وسعتش و تو را مي ستايم بخاطر دريايي بودنت افتاب را مي ستايم به خاطر گرمايش و تو را مي ستايم بخاطر دل افتابيت باران را مي ستايم به خاطر پاک بودنش و تو را مي ستايم به خاطر چشمان بارانيت اري من تو را مي ستايم صبر بي مثالت را عشق پاک و ليلي گونه ات را ....همه را مي ستايم و با تمام وجود تو را باور دارم که مي تواني پس برخيز و با نيروي ايمان خانه ي عشقت را از نو بساز خانه اي که ديگر هيچگاه فرو ريزد خانه اي به استواري کوه و به زيبايي گلهاي بهاري برخيز من تو را باور دارم.....!!!!!!!!
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:25 توسط محمد |
|
|
يک جمله يک حرف
|
|
اگر نيوتون سيبي رو که از درخت افتاد جدي نمي گرفت
من مي ماندم و اين سوال ...... که چرا هر چه مي پرم باز در چشمان تو فرود مي ايم..!!!!؟؟؟؟
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:23 توسط محمد |
|
|
از من چه مي داني ...
|
|
از من چه مي داني
هيچ و هيچ و باز هم هيج از خستگي هايم از دل تنگي هايم !خدايا مرا چه شده ...چرا اين همه دلم گرفته چرا شادي هايم نمي دانم چرا از من هيج نميداني آيا تا به حال از خود پرسيده اي بغضهاي نشکسته ام براي چيست؟ من کيستم ؟من چيستم؟ از کجا آمده ام ؟به کجا مي روم ؟من من من خود را فراموش کرده ام چيزي که هرگز آن را نفهميدم زندگي بود! نه نه نه چيزي که هرگز مرا نفهميد زندگي بود! آيا باز هم مي گويي به خود مغرورم و سخت در اشتباه ناگفته جوابت را مي دانم من هيچم و هيچم و |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:22 توسط محمد |
|
|
چي مي شد اگه خدا ... ؟
|
|
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که ما ديروز وقت نکرديم از او تشکر کنيم. *******
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما رو هدايت نمي کرد چون امروز اطاعتش نکرديم.
******* چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که امروز قادر به درکش نبوديم.
*******
چي مي شد اگه ما ديگه هرگز شکوفا شدن گلي را نمي ديديم چرا که وقتي خدا بارون فرستاده بود گله کرديم.
******* چي مي شد اگه خدا عشق ومحبتش را از ما دريغ مي کرد چرا که از محبت ورزيدن به ديگران دريغ کرديم.
******* چي مي شد اگه خدا فردا کتاب مقدسش را ازما مي گرفت چرا که امروز فرصت نکرديم آن را بخوانيم. ******* چي مي شد اگه خدا درخانه اش را مي بست چون ما در قلب هاي خود را بسته ايم. ******* چي مي شد اگه خدا امروز به حرف هايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش عمل نکرديم. ******* چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش کرديم. ******* چي ميشه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم؟ ؟ ؟ ******* بياييم خود را به خدا نزديک تر کنيم و بذر خدا شناسي را در قلبهاي يکديگر بکاريم. با آرزوي موفقيت
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:20 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در دل من چیزیست
مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا سر کوه تا ته دشت انجا آوایست که مرا می خواند |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| پیوندها |
|
|
| لینک |
|
|
|
|
